تبليغاتX
خــــدا جون دوســـت دارم


خــــدا جون دوســـت دارم

كاش ميتوانستم تمام دلتنگى هايم 

را بركوله بار خــدا ميريختم تا با تنهاييش به كول بكشد

بدون هيچ خمي بر ابرو

اما افسوس ...

كه داده را پس نمي گيرد.

نوشته شده در ساعت 10:43 توسط امیر| |

 

مهسا یه عروسک جدید خریده بود که هر وقت دکمه ی روی شکمش رو فشار می داد می گفت :"مامان ... مامان من به به می خوام"

 

بعد مهسا یه شیشه شیر اسباب بازی بهش می داد .عروسکش شیرشو می خورد و  با لبخند از مهسا تشکر می کرد

 

مهسا چند روز با خوشحالی با عروسکش بازی می کرد و از خوش اخلاقی عروسکش لذت می برد..اما یواش یواش عروسک مهسا بداخلاق شد .یه روز صبح وقتی مهسا دکمه ی عروسکشو زد عروسکش حرف نزد اخم کرد.

 

مهسا دوباره دکمشو زد باز عروسکش حرف نزد. بار سوم که مهسا می خواست دکمه ی عروسکشو بزنه عروسکش جیغ زد!

 

مهسا می خواست شیشه ی شیرشو بهش بده اما عروسک دلش نمی خواست بخوره .می خواست بهانه بگیره که اینو نمی خوام اونو دوست ندارم ...

 

مهسا خیلی ناراحت شده بود .عروسکشو بغل کرد و برد دکتر .

 

آقای دکتر از مهسا پرسید عروسکتون چی شده برای چی آوردینش دکتر؟

 

مهسا گفت خیلی بداخلاق شده می ترسم مریض شده باشه!

 

دکتر ، عروسک مهسا رو معاینه کرد و گفت فکر کنم مریضی بهانه گیری رو از کسی گرفته . شاید یه نفر تو خونه ی شما خیلی بهانه می گیره و عروسک شما ازش یاد گرفته.

 

مهسا خجالت کشید و هیچی نگفت .

 

بعد دکتر گفت دوای درد عروسک شما اینه که دیگه کسی توی خونه غر نزنه .همه باید خوش اخلاق و مهربون باشن تا عروسکتون دوباره حالش خوب بشه و خوش اخلاقی و مهربونی دوباره بهش برگرده.

 

مهسا برگشت خونه و سعی کرد خودش عروسکشو درمان کنه. شب که نشست سر سفره ی شام عروسکش رو هم کنار خودش گذاشت تا عروسکش کارهای مهسا رو ببینه و یاد بگیره .

 

مامان یه بشقاب غذا برای مهسا کشید. مهسا از مامان تشکر کرد و همه ی غذاشو خورد .

 

بعد با آب و صابون دست و صورتشو شست و توی جمع کردن سفره به مامان کمک کرد.

 

عروسک مهسا هیچی نمی گفت ولی داشت همه ی کارهای خوب رو از مهسا یاد می گرفت. بعد از چند روز که دیگه مهسا توی خونه  بد اخلاقی و بهانه گیری نمی کرد ،عروسکش دوباره خوش اخلاق و مهربون شد .حالا دوباره می گفت : مامّان .... مامّان .... من به به می خوام .

 

مهسا با خوشحالی شیشه ی شیرش رو بهش می داد .عروسکش همه ی شیرشو می خورد و خیلی زیبا لبخند می زد و تو بغل مهسا آروم آروم به خواب می رفت.

 

نوشته شده در ساعت 17:1 توسط امیر| |

                                                                                                                                 

وقتي خدا كتيبه ماتم درست كرد                                                   

از فاطميه رزق محرم درست كرد

             *******

ديگر آن خنده زيبا به لب مولا نيست                                          

همه هستند ولي هيچ كسي زهرا نيست

قطره اشك علي تا به ته چاه رسيد

چاه فهميدكسي همچو علي تنها نيست

نوشته شده در ساعت 16:57 توسط امیر| |

زیر باران دوشنبه بعد از ظهر 
اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم
زن همسایه بر زمین افتاد...

سیب ها روی خاک غلطیدند
چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را...نمی دانم
در من انگار می شود تکرار

آه سردی کشید، حس کردم
کوچه آتش گرفت زین آه...

و سراسیمه گریه در گریه
پسر کوچکش رسید از راه

گفت: آرام باش! چیزی نیست
به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن
مرد گریه نمی کند پسرم...

چادرش را تکاند، با سختی
یا علی(ع) گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی تفاوت ما
ناله هایش فقط تماشا شد

****

صبح فردا به مادرم گفتم
گوش کن! این صدای روضه ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم
در و دیوار خانه ای مشکی است

*****

با خودم فکر می کنم حالا
کوچه ی ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه
راستی! فاطمیه نزدیک است...

نوشته شده در ساعت 17:51 توسط امیر| |

بانو دوباره ذکر تو و فاطمیه شد

من مانده ام که با چه برابر بخوانمت

بانو خدا یکی،تو یکی،اصلا از چه رو

باید که مریم،آسیه،هاجر بخوانمت؟!

دخت نبی و همسر مولا گمان کنم

زیباترست امّ پیمبر بخوانمت

تا ادعای ابتر این قوم رو کنم

با آیه آیه سوره ی کوثر بخوانمت

رنگ رخت کبودیِ یک یاس حک کنم

یا بال و پر شکسته کبوتر بخوانمت؟!

کوچه...فدک...اراذل و اوباش...مادرم!!!

با اشک های چشم حسن،تر بخوانمت

"بازو"ی مرتضی،"درِ"خیبر شکن بُدی

حالا فتاده "دست"،پسِ "در" بخوانمت

محسن سپر برای تو و تو به پشت در

اینجا سزاست فاطمه سنگر بخوانمت

تنها به پشت در،لگد و میخ وبعد از آن...

من ناگزیر لاله ی بستر بخوانمت

بانوی آب و آینه بگذار بگذرم

با یک اشاره بانوی "آذر" بخوانمت

امروز "رهگذر" دگر از پا،نفس فتاد

بانو مدد بده که مکرر بخوانمت

بانو اجازه هست که مادر بخوانمت؟!

این فاطمیه با دل مضطر بخوانمت؟!

نوشته شده در ساعت 13:12 توسط امیر| |

سلام چطورین یا نه؟

شکر خدا که خوبین...

راستش نزدیکه عیدو مسافرتو عشقو حاله منم گفتم برا اینکه یه سفر خوب به شهرمون داشته باشین چندتا عکس از مکانهای تاریخیه شهرمونو در اختیارتون بزارم همه مکانها نیست البته

بیاین پشیمون نمیشین.....

نوشته شده در ساعت 14:55 توسط امیر| |

واقعا مسئولیت سنگینی است. خدای متعال در روز قیامت،از یکایک دقایق و اقدامات شما در این کار سوال خواهد شد.از همه ی آن تاییدها یا ردهایی که میکنید،سوال خواهد کرد.

اگر تایید نکنید و بگویید پس حالا که اینقدر سخت است، کارت سفید میدهیم یا در این مجلس بی طرف میشویم؛ از این هم سوال خواهد کرد که چرا رای ندادید؟

بایــــــــــــــد رای دهید.

وقتی که شما در امری حَکَم هستید و برای تصمیم گیری جهت کاری بزرگ، شما را در آنجا نصب کرده اند، باید آن کار را انجام دهید.اگر انجام  هم ندهید،ماخذه خواهید شد.

اولا موظفید انجام دهید،

ثانیا خوب و درست و متقن انجام دهید.

قضیه این است. کار بسیار سنگینی است.

بیانات امام خامنه ای در دیدار با نمایندگان پنجمین دوره ی مجلس شورای اسلامی  75/3/29

 

نوشته شده در ساعت 17:58 توسط امیر| |

داریم به انتخابات مجلس نزدیک میشیم منم گفتم چه هدایتی بهتر از بیانات رهبر در مورد انتخابات در نماز جمعه اخیر

اولا حتما رای بدین...

ثانیا این مطلبو بخونید...

راستی نظرم بدین که بهترین نماینده چه خصوصیاتی داشته باشه که بهش رای بدیم

اینطوری به همدیگه شاید کمک کنیم اصلحو انتخاب کنیم


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 13:46 توسط امیر| |

حضرت موسی (ع) شنید مردی آرزوی مرگ میکند،

حضرت فرمود: آیا بین تو و خداوند خویشی وجود دارد؟گفت: نه!.

حضرت فرمود: آیا اعمال نیک تو بیش از گناهانت است؟گفت: نه!.

حضرت فرمود: پس تو با این حال اگر آرزوی مرگ کنی،آرزوی هلاکت ابدی برای خود نموده ای.

 

نوشته شده در ساعت 14:48 توسط امیر| |

عاشقم بر لطف و بر قهرش به جد...

ای عجب من عاشق این هر دو ضد...

میدونم دقت نکردی یه بار دیگه بخون

خیلی شعره

نوشته شده در ساعت 19:34 توسط امیر| |

یک استکان چای داغ مهمان منی،

کنار پنجره بخار گرفـــتـه،

وقــت تنهــــایی،

نوش جانـــــــت،

چای رفاقت من،همیشه تازه دمه...

نوشته شده در ساعت 11:3 توسط امیر| |

بسم الله الرحمن الرحیم           زیباترین ها درباره خدا

 - بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او   تقدیم کنید دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که اگر    دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد.

-  خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و  صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم.

-  خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان     نوشته اند: قیمت=خدا!

- این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت.

- وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است.

- یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است.

- کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند.

- آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است.

- کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشنی نمی کند.

- خدا بی گناه است در پروندۀ نگاه تان تجدید نظر کنید.

الله

- ما خلیفه ی خداییم، مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه.

- آنکه  خدا را از زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود.

- خدا از آن کس که روزهایش بیهوده می گذرد، نمی گذرد.

- بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند.

- روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید.

- برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا را نبیند.

- شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است.

- به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است.

- چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند.

- امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟

-اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟

- وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست.

- آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشه ی من و تو.

- خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است.

نوشته شده در ساعت 13:15 توسط امیر| |

قلب دختر از عشق بود،پاهایش از استواری و دستهایش از دعا.اما شیطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود.پس کیسه ی شرارتش را گشود و محکم ترین ریسمانش را به در کشید.ریسمان نا امیدی را. ناامیدی را دور دختر پیچید،دور قلب و استواری و دعاهایش.ناامیدی پیله ای شد و دختر،کرم کوچک ناتوانی.
خدا فرشته های امید را فرستاد،تا کلاف ناامیدی را باز کنند،اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد.دختر پیله ی گره در گره اش را چسبیده بود و می گفت:«نه باز نمیشود.هیچ وقت باز نمیشود.»
شیطان میخندید و دور کلاف ناامیدی میچرخید.شیطان بود که میگفت:«نه باز نمی شود،هیچ وقت باز نمی شود.»
خدا پروانه ای را فرستاد،تا پیامی را به دختر برساند.
پروانه بر شانه های رنجور دختر نشست و دختر به یاد آورد که این پروانه نیز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار پیله ای.اما اگر کرمی میتواند از پیله اش به در آید پس انسان نیز میتواند.
خدا گفت:«نخستین گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های دیگر را.»
دختر نخستین گره را باز کرد...
و دیری نگذشت که که دیگر نه گره ای بود و نه پیله ونه کلافی.
هنگامی که دختر از پیله ی نا امیدی به در آمد،شیطان مدتها بود که گریخته بود...

نوشته شده در ساعت 12:44 توسط امیر| |


کوله بارم بر دوش، سفری باید رفت،
سفری بی همراه،
گم شدن تا ته تنهایی محض،
یار تنهایی من با من گفت:هر کجا لرزیدی،
از سفرترسیدی، تو بگو، از ته دل
من خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا را دارم..::
نوشته شده در ساعت 15:47 توسط امیر| |

 

آن چه می آید بخشی هایی از گفتگوهای «من وشما» با خداست. اگر می دانید، مطلبی باید اضافه شود در نظرات این مطلب بگذارید تا اضافه شود.


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 23:8 توسط امیر| |


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 19:46 توسط امیر| |

 

                یاد بچه های قدیم بخیر

این مطلب رو حتما بخونید

   از دست ندید !!!



ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت 13:34 توسط امیر| |

سال ۱۳۶۲به عنوان مسئول تعاون گردان “۵۰۵ محرم” مشغول به  خدمت بودم. فرمانده‌ی گردان    ” شهید جواد قربانعلی زاده” و جانشین گردان “شهید عبدالصالح امینیان” بود، که فرمانده سپاه دهلران هم بود و به خاطر شرکت در عملیات والفجر۳ به گردان آمده بود. مقر گردان در حاشیه‌ی رودخانه‌ی کنجانچم در امیرآباد گلان بود. دو روز مانده به عملیات، فرمانده عملیات بهم گفت: به اورژانس که پشت تپه رضاآباد بود، برو و مجددا” آمار شهدا و مجروحین را بگیر. با یک لندرور سبز رنگ که دست “سعید امینیان” بود حرکت کردیم. دشت امیرآباد بودیم که از سعید پرسیدم نمی ترسی توی این عملیات شهید بشی؟ نگاهی به من کردو گفت: برادرم! پس ما برای چی اومدیم! اومدیم که برای دفاع از کیان مملکت و امام شهید بشیم.

سعید، خواهرزاده‌ی عبدالصالح بود و هر دو هم اهل مشهد مقدس بودن. عملیات با پیروزی رزمندگان اسلام در حال انجام بود. دومین روز از عملیات، عبدالصالح به اورژانس آمد. گفتم: چه خبر از بچه ها؟ گفت: “سعید امینیان” شهید شده. می خوام برم ایلام با خونواده‌ش تماس بگیرم و بهشون خبر بدم و برگردم. از همدیگه جدا شدیم. دقیقا” نمی دونم به ایلام رفت یا نه! تماس گرفت یا نه! یک روز بعد تویوتا وانتی به اورژانس آمد که پیکر چند شهید پشتش بود. بچه ها گفتند: پیکر”عبدالصالح امینیان” هم توی ماشینه. رفتم نگاه کردم. چون پیکر خون آلود بود شک داشتم، ولی عبدالصالح پلاکی درسن کرده بود که اسم خودشو روی اون حک کرده بود، از روی پلاک شناختمش و مطمئن شدم.

عبدالصالح با اینکه معذورات زیادی داشت که می توانست توی عملیات شرکت نکنه، فرمانده سپاه دهلران بود و با اینکه یک روز قبل از شهادتش، خواهرزاده‌ش شهید شده بود و می تونست همراه پیکر خواهرزاده‌ش به مشهد بره، ولی صحنه‌ی نبرد و دفاع از اسلام رو ترک نکرد تا شربت شهادت رو نوشید.

این دو شهید بزرگوار معمولا” مدت های طولانی در منطقه حضور داشتند وخیلی کم برای دیدن خانواده به مرخصی میرفتند.

راوی: سرهنگ پاسدار علی امانی پور   

نوشته شده در ساعت 13:41 توسط امیر| |

وقتی سکوت خــــدا را در برابر راز و نیازت دیدی،

نگـــو خدا با من قهر است.

او به تمام کاینات فرمان سکوت داده تا حرف تو را بشنود.

پس حرف دلت را بگـــــو...

نوشته شده در ساعت 17:56 توسط امیر| |

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد.

فریاد زد:« خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند:

"خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم"

نوشته شده در ساعت 16:4 توسط امیر| |


Design By : Night Skin